به نام خدا 
ما هفت برادربودیم که با هم در دامن یک مادر بزرگ شده بودیم با هم خندیده بودیم و باهم گریه کرده بودیم، درد یکی دیگران را دردمند می کرد و شادی یکی همه را شاد می کرد. مادرم هم بعد از سالها به پدرم ملحق شد و ما در خانه پدری هم چنان زندگی کردیم شبانه روز می گذشت هر روز پیشرفت می کردیم ،هر روز بهتر و زیبا تر از دیروزمان بود اما مسئله رقابت ،رفاقت را تحت شعاع خویش گرفت. ارام ارام هر کس خود را مستقل پنداشت و دیگری را دشمن دانست،ان هم دشمنی فرضی. این باعث شد تا اتش دشمنی درگیرد و هرکس بهتر می جنگید او در واقع زندگی خوش تری داشت و هر که در جنگ مغلوب می شد در زندگی باخته بود این بود که ارزش ها عوض شد و ما هفت برادر، هفت دشمن شدیم و نزاع درمیان ما بالا گرفت و تا امروز درگیر هستیم. درگیر زندگی بی رحم، زندگی خونبار، زندگی زشت و غم انگیز و…
نوامبر 28, 2008
زندگی
8 دیدگاه »
خوراک RSS دیدگاههای این نوشته. شناسهی دنبالک
منم کاملا با نظر شما موافقم ولی اینجا هم خدائیش خانومهاییکه خانواده دارن یعنی شوهر و بچه دارن اصلا دست به کار اون خونه تکونی که شما میگین نمیزنن حداقل من بیشتر بین زنهای تنها دیدم این مقوله زنایی که حالا یا شوهر نکردن یا طلاق گرفتن یا نه زنهایی که فقط دنبال یه مرد هستن که باهاش بچه دار بشن براشون هم مهم نیست مرده کی باشه فقط یه بچه میخوان از اون مرد که از تنهایی بیرون بیان اینو واقعا بعد از چن سال زندگی و سرو کار با مردم اسکاندیناوی میگم
دیدگاه با صدف — دسامبر 2, 2008 @ 7:35 ب.ظ |
داستان های کوتاه و جالبی می نویسید….
ممنون
دیدگاه با سپیده — دسامبر 3, 2008 @ 6:16 ق.ظ |
سلام.
خوبي؟ ممنون از اينكه سر زدي. جهانگرد عزيز من ايران هستم.
موفق باشي
دیدگاه با محمد حسين مصطفوي — دسامبر 3, 2008 @ 6:02 ب.ظ |
سلام خیلی ووقت بود ازتون خبری نداشتم فکر کردم شاید در حال مسافرت به دور دنیا هستید در مورد مطلبتون همیشه همینطور بوده نمیدانم چرا؟؟؟ ولی حقیقت این امر رو خیلی جاها دیده ام
ماری
دیدگاه با ماری — دسامبر 5, 2008 @ 9:43 ق.ظ |
من از طرفداران پرو پا قرص گربه ها هستم اما تا حالا همچین صحنه ایی ندیده بودم.باورم نمییشه گربه ها بتونن برای یه موضوع اینقدر انرژی صرف کنن.یعنی گربه مورد هجوم چیکار کرده بوده؟
دیدگاه با سارا — دسامبر 6, 2008 @ 6:01 ق.ظ |
سلام جهانگرد عزیز!
صایب طمع مدار زاخوان روز گار
یوسف به ریسمان برادر به جاه شد
جور روز گار بیقراری آشکار در تنعم زر اندوزی ها ، خود خواهی ها و گردنفرازیها یعقوب را به کوری کشاند یوسف را بزندان انداخت وخدا را در کلامش به داستان پر دازی کشاند چه رسد به آدمیان نا توان که کاه تابع تقدیراند.
ای کاش سر نوشت جز این مینوشت. ممنون پیام ناز شما دوست عزیز از شما خواندم که زیبا نوشته اید. ارادتمند شما حضرت ظریفی
دیدگاه با حضرت ظریفی — دسامبر 6, 2008 @ 12:22 ب.ظ |
كل سنة وانت بالصحة والسلامة
ويارب دايما بالصحة والسلامة
ويارب نبقى اصدقاء
تحياتى
دیدگاه با سلوى — دسامبر 7, 2008 @ 12:28 ب.ظ |
با سلام دوست عزیز …. داستان جالبی بود
عید سعید قربان را به شما و خانواده محترمتان تبریک عرض می کنم شاد و کامیاب باشید
دیدگاه با جمشید — دسامبر 9, 2008 @ 11:43 ق.ظ |